/ 2 نظر / 13 بازدید
ADRIAN

عسل جان بدون عشق که زندگی زهر است عزیزجان! گر بر فلکم دست بُدى چون یزدان برداشتمى من این فلک را زمیان وزنو فلکى دگر چنان ساختمى کازاده به کام دل رسیدى آسان یاران به موافقت چو دیدار کنید باید که ز دوست یاد بسیار کنید چون باده ى خوش گوار نوشید به هم نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید تا دست در اتفاق بر هم نزنیم پایى زنشاط بر سر غم نزنیم خیزیم و دمى زنیم پیش از دم صبح کاین صبح بسى دمد که ما دم نزنیم گردون نگرى زقد فرسوده ى ماست جیحون اثرى ز اشک پالوده ى ماست دوزخ شررى ز رنج بیهوده ى ماست فردوس دمى ز وقت آسوده ى ماست دوران جهان بى مى و ساقى هیچ است بى زمزمه ى ساز عراقى هیچ است هرچند در احوال جهان مى نگرم حاصل همه عشرت است و باقى هیچ است گویند که دوزخى بود عاشق و مست قولى ست خلاف دل برآن نتوان بست گر عاشق و مست دوزخى خواهد بود فردا باشد بهشت همچون کف دست دورى که دراو آمدن و رفتن ماست او را نه نهایت نه بدایت پیداست کس مى نزند دمى دراین معنى راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست چون آمدنم به من نبود روز نخست وین رفتن بى مراد عزمیست درست ؟ برخیز و میان ببند اى ساقى چُست کاندوه جهان به مى فرو خواهم شُست

ADRIAN

با درود برتو، عزیزدل آرزومند باش ، زندگی بکامت باد. شاد و نیکبخت و تندرست باشی عزیزجان...